زنده می شوم!
بسم رب الفاطمه(س)
سلام
بعد از مرگم
زنده می شوم
وقتی که ببوسم
خنده هایت را باز هم
شعرِ محسن دیناروند
بسم رب الفاطمه(س)
سلام
بعد از مرگم
زنده می شوم
وقتی که ببوسم
خنده هایت را باز هم
شعرِ محسن دیناروند
یا الله
سلام
اگر از شما سوال کنم که در برابر کارهای خوبی که دیگران برای ما انجام می دهند چه باید بکنیم؟ حتما می گویید باید قدردانشان باشیم و اگر هم بتوانیم بهتر می شود اگر برایش در جای درستش جبران کنیم! بله شما این پاسخ را می دهید چون عاقل هستید و اخلاق پایبندید!
اما مسئله اخلاقی ما به اینجا ختم نمی شود و این کار ساده، زمانی که پای وظیفه به میان می آید تا حدودی پیچیده می شود!
در عرصه عمل، بسیاری از ما قدردان فردی که به وظیفه اش در قبال ما انجام میدهد نیستیم! منظور از قدردانی تشکر کلامی نیست چرا که دست کم اکثر افراد از پس این مرحله از قدردانی زبانی به رسم ادب بر می آیند؛ بلکه منظور از قدردانی نوعی اعتقاد درونی است به اینکه او درست ترین کار را نسبت به ما انجام داده است و ما نسبت به این مهم آگاهیم و از صمیم قلب قدردان او خواهیم بود در حالی که حتی او به وظیفه اش عمل کرده است.
به نظر می رسد پیچیدگی این مسئله آنقدر است که موجب شده بسیاری از ما قدران افرادی که وظایفشان را در برابرمان انجام می دهند نباشیم!
مثال های این رویداد آنقدر زیاد است که با مرور خاطرات یک روزه خویش می توانیم ده ها مورد و بلکه بیشتر هم ذکر کنیم!
مثلاً آن کارگری که برای ما کار کرده، آن استادی که به ما تعلیم داده، مادری که برای خانواده غذا درست کرده، پدری که هزینه تحصیل فرزندانش را تامین میکند، دانشجویی که احترام استادش را دارد، فرزندی که نان می خرد و هزاران کار از این دست که تا حدودی جزو وظیفه آدم هاست!
امکانش زیاد است که بگوییم آن کارگر دستمزدش را گرفته، آن استاد وظیفه اش تعلیم است، مادر ، پدر ، همسر، فرزند، دانشجو و هر کس دیگری هم که باشد وظایفی بر عهده دارد که باید انجام دهد. مثلا اگر استاد تعلیم ندهد پس چه کند؟ پس چرا من به خاطر آنچه که وظیفه او بوده قدردان او باشم؟
اما واقعیت ماجرا اینطورها هم که می بینید ساده نیست! بگذارید با زاویه دید دیگری به این صحنه ها نگاه کنیم!
مثلا کارگری را استخدام کنیم پولش را هم بدهیم و کار را آنطور که باید خوب از آب در نیاورده باشد! استادی را تصور کنیم که مفهوم اندیشه را و جزیی ترین اندیشه ها را به ما آموخته باشد اما چگونه اندیشیدن را نه! پدری که خسیس است و خرج نمی کند مادری که برای ما وقت نمی گذارد و همسری که تندخو و بدعادت است و یا فرزندی که معتاد است!
حالا می بینید چقدر مهم است و شایسته که قدردان اطرافیانمان باشیم هرچند که آنها به وظیفه اشان عمل می کنند!
قدردانی ما برای این است که می دانیم تفاوت آنها که به وظایفشان درست عمل می کنند با آنان که این کار را انجام نمی دهنند چقدر است و چقدر می تواند زندگی ما را دستخوش تغییر کنند کسانی که یا به وظیفه اشان عمل نمی کنند یا درست از عهده آن بر نمی آیند!
شاید برایتان جالب باشد که بدانید که حتی خداوند قدردان ماست نسبت به همان وظایفی که انجام می دهیم! عبادات و اخلاق نیکوی ما و از این قبیل؛ از کجا این حرف را می زنم؟ از اینجا که خداوند در آیه ۱۵۸ سوره بقره می فرمایند:
«وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فِإِنَّ اللهَ شاکِرٌ عَلِیمٌ »
کسی که فرمان خدا را، در انجام کارهای نیک اطاعت کند، خداوند (در برابر عمل او) شکرگزار و داناست.
مگر وظیفه ما نیست عبادت و انجام کارهای نیک؟پس قدردانی خدا برای چیست؟ مطابق آنچه رفت می توان به این برداشت رسید که ما می توانستیم به این وظایف عمل نکنیم! نه عبادت و نه کار نیک!
پس ضروری و بلکه الزامی است که در هرجا که هستیم و هر پرچمی که در دست داریم از پرچم بندگی خدا تا پرچم های پدری و مادری و استادی و دانشجویی و فرزندی و کارگری و... باید ضمن درست عمل کردن به وظایفمان، قدردان آنان که درست به وظایفشان عمل می کنند باشیم و با این فَکت که او کاری برایم نکرده و وظیفه اش بوده کلاه گشاد بی اخلاقی را سر خودمان نگذاریم.
دکتر محسن دیناروند
یا الله
سلام
انسان چون دارای عقل و اختیار است باید حساب کارهایش را خودش در دست بگیرد و آنگونه عمل کند که دو قدرت تصمیم گیری و ابتکار عمل زندگی اش در دست خودش باشد و نه دیگران!
اگر این فرصت بی نهایت را از دست داد و به دیگران واگذار کرد دیگر نباید انتظار داشته باشد دیگران تصمیم به عملی بگیرند که حتما به نفع او باشد چون از دو حالت خارج نیست، یکی آنکه دیگران دنبال نفع خودشانند و نفع تو را در صورتی محقق می کنند که نفع خودش نیز در آن باشد و حالت دیگر هم آن است که دیگران هرچند دلسوز اما توان تشخیص نفع تو را ندارند.
در هر حال عقل سالم آنچنان نمی کند که عنان زندگی خویش را رها کند و به دیگری بسپارد.
مثال ساده اش هم رقابت های ورزشی است: مثلا تیم الف اگر ببرد بدون توجه به نتایج سایر تیم ها به مرحله بعد صعود می کند و اگر ببازد باید منتظر باخت تیم ب مقابل تیم ج باشد تا صعود کند. خب اگر تیم الف قدر فرصت ابتکار عمل و قدرت صعود خود را نداند و ببازد و این فرصت را در اختیار دو تیم دیگر قرار دهد عاقلانه است؟ قطعا نیست!
ما هم برای صعود در زندگی باید از فرصت تصمیم گیری و ابتکار عمل خود به بهترین حالت ممکن بهره بگیریم وگرنه عاقلانه نیست که صعود را به دست اما و اگرهای دیگران بسپاریم.
در سطح خانواده، جامعه و ملت ها هم همین است باید بگونه ای عمل کنند که قدرت تصمیم و عمل با خودشان باشد نه با غیر!
بنابراین تا می توانیم این دو قدرت را در خودمان و دیگرانی که دوست داریم پرورش دهیم: نخست قدرت تصمیم گیری و دوم قدرت ابتکارعمل!
دکتر محسن دیناروند
یا الله
سلام
وقتی خاطرات کودکی ام را مرور می کنم، کمتر خاطره ای در ذهنم هست که بچگی کرده باشم! و این درست همان خطای تربیتی است که نباید اتفاق می افتاد! قاعده درست تربیتی این است که کودک بچگی کند و بزرگسال بزرگی! اگر چه آدم ها برای اینکه در بزرگسالی اشان بزرگی کنند لازم است در کودکی آماده چنین نقشی شوند و این نوع تربیت، درست و به نفع کودک است!
می توان تنها نکته مثبت ماجرا مرا این دانست که در دوران کودکی توانستم دستِ کم به حداقل هایی از رفتار بزرگمنشانه دست یابم!
حتما متوجه شده اید که منظورم از بزرگی کردن استفاده خوب از ظرفیت اخلاقی و بروز رفتار عاقلانه و از سر پختگی است.
انسان ها با بزرگی کردن لذت نامحدودی را می توانند تجربه کنند و بر عکسش هم صادق است که با رفتارهای نامطلوب اخلاقی در درون و برون در آتش افسوس و حسرت تجربه ای تلخ را به تجربه خواهد نشست.
بزرگ زیستن یعنی اینکه صبور باشیم، با حیا باشیم، با اهلش، اهل رفاقت باشیم، خوش رو باشیم، اهل گذشت باشیم، اهل مدارا باشیم، عاقل باشیم، عادل باشیم، مقاوم باشیم، عزتمند باشیم، حافظ حرمت دیگران باشیم، در امور خوب اهل تعاون، همراهی و همکاری باشیم! دنبال رقابت های مادی گرایانه نباشیم، در برابر بدی های رسیده به ما، بدرفتار نباشیم، تندخو نباشیم، دخالت گر در زندگی خصوصی و مستقل دیگران نباشیم، ذلیل نباشیم، حسود نباشیم و نیز ده ها و شاید هزاران نمونه دیگر از همین باشیم ها و نباشیم ها از انسانی شیر خام خورده می تواند انسانی پخته بسازد.
راز رسیدن به بزرگی، اخلاق بنیان بودن خط و مشی آدمی است!
و البته این مهم، رابطه مستقیم با بزرگی آدم ها دارد؛ هر چقدر انسان اخلاق مدارانه تر رفتار کند، پخته تر و بزرگ تر می نمایاند و هر چه دورتر از محوریت اخلاق بچرخد تصویری خام تر از خود ترسیم می کند.
در مورد جامعه نیز وضع همین است؛ یعنی اگر آدم های بزرگ و پخته در هر جامعه بیشتر باشند آن جامعه به سمت تعالی و رشدیافتگی خواهد رفت و بر عکس هرچه این دسته از افراد کمتر باشند و به جایش افراد خام عرض اندام کنند، آن جامعه از حل مشکلات اجتماعی و دیگر خود دستش کوتاه خواهد بود.
بنا بر آنچه که بیان آن رفت اگر بخواهیم از مشکلات جامعه بکاهیم و در عبور از چالش ها موفق تر باشیم باید زمینه بزرگ شدن و بزرگی کردن را برای افراد آن جامعه فراهم آوریم تا همانطوری که افراد بزرگ رشد کرده اند آن جامعه نیز به رشد مطلوب خویش دست یابد.
به نظر می رسد هیچ راه دیگری نباید جز این جُست چرا که اگر حتی مفهوم متعالی به نام دین در دست انسان های ناپخته باشد از آن می توانند ابزاری بزرگ بر علیه خودِ دین بسازند و این در حالی است که بی شک با دین می توان بر تمام مشکلات چیره شد!
بنابراین می توان بی تعارف به این نتیجه رسید که راه مطلوب و درست ما برای حل اساسی مشکلات و سربلند بیرون آمدن از چالشها و دشواری ها با صراحت از تربیت اخلاقی افراد و جامعه می گذرد.
دکتر محسن دیناروند
یا الله
سلام
حرف های ممنوعه!
دوستی برایم تعریف میکرد که همسرش به او گفته است:《هیچکس نمی تواند جای پدرم را بگیرد حتی تو!》حالا او از من کمک میخواست تا در واکنش به این حرف چه کند؟
راهکارهایی دادم اما در درونم می دانستم درمانگر این زخم نیستند این راه ها برای او!
از این دست حرف ها را ممکن است در خانواده ها شنیده باشید؛ مثلا شوهری به همسرش بگوید تو جای مادرم را نمی توانی بگیری! یا پدر و مادری به فرزندشان بگویند که تو نمی توانی جای فلان فرزند دیگرمان را بگیری! و از این قبیل مثال ها هم فروان است و هم تجربه شده اند!
کاش می دانستیم بعضی از حرف ها را باید با خودمان تا پس از مرگمان همراه کنیم هرچند حق باشد یا نگهداری آن در دل سخت باشد و جانکاه هم.
البته اینکه توقع داشته باشیم فردی جای خالی فرد دیگری را برای ما پر کند توقع مناسب و عاقلانه ای نیست چرا که پدر، مادر، برادر، خواهر، دختر، پسر ، دوست و هر کس در هر نقشی که هست جای خودش را دارد و دیگری نمی تواند جایگزین نقشش باشد چون هر فرد در زندگی ما نقش ویژه ای دارد که هر نقش هم ویژگی ها و شاخص های جداگانه و مختص به خود را دارد مثلا صمیمیت با پدر و مادرتان به این معنا نیست که شما آنها را به اسم کوچک صدا بزنید ولی صمیمت با همسرتان دقیقا برعکس نتنها می توانید به اسم کوچک صدا بزنید بلکه مخف آن را هم ممکن است فراوان استفاده کنید!
زندگی مثل بازی فوتبال نیست که یک نفر را با نفر دیگر تعویض کنیم و منتظر گل زدن ذخیره طلایی باشیم! نه! اصلا اینطور نیست! نه شوهر می تواند جای پدر را بگیرد نه زن می تواند جای مادر را!
اگر چنین توقعی از همسر یا هر کس دیگری داشته باشیم ضمن اینکه توقع نا به جایی از او داریم راه را بر او و خودمان برای رضایتمندی از همدیگر بسته ایم!
از دیگر عواملی که باعث غیر عاقلانه بودن این توقع است این است که با این بیان دست به مقایسه می زنید و آدم ها معمولا از مقایسه خوششان نمی آید. شما شاید تصور کنید که اگر به همسرتان بگویید نتوانسته جای پدر یا مادر او را بگیرید، همسرتان در صدد اصلاح خود برمی آید و تلاش میکند تا مثل پدر یا مادرتان شود؟! اگر اینطور فکر می کنید سخت در اشتباهید چرا که همسرتان با مقایسه شدنش با دیگری هم از شما دور می شود و هم از پدر و مادرتان و آنها را در بهترین حالت ممکن رقیب خود می داند و آدم ها با رقیبانشان رابطه خوب و صمیمانه ای ندارند.
از سویی دیگر شما با این سخن همسرتان را تحقیر کرده اید، خودتان را جای او بگذارید از تحقیر شدن لذت می برید؟ چه می کنید با کسی که تلاشش تحقیر شماست؟
با این دلایل گفتیم که گفتن این حرف که 《شما نمی توانید جای فلانی را برای من بگیرید》به کسی که در زندگی شما نقشی دارد علاوه بر اینکه عاقلانه نیست از دریچه اخلاقی هم که بخواهیم نگاه کنیم به نظر می رسد این مدل حرفها هر چند ممکن است در دل ما پدید آید و بر فرض درست هم باشد ولی گفتنش به دیگری اصلا اخلاقی نیست لذا اینچنین حرف ها را باید مثل رازی در دلمان نگاه داریم و این رازهای یک نفره را با هیچکس در میان نگذاریم حتی با خودمان هم مرورش نکنیم چرا که اینطوری توقعمان را از طرف مقابل بالا می بریم و به همین دلیل م فاصله امان را با او بیشتر!
یا الله
سلام
قطعا انقلاب اسلامی بی اشکال نیست چرا که اگر مدعی بی اشکال بودن آن باشیم بر فلسفه اعتقاد به ظهور موعود خدا عجل الله تعالی فرجه شریف خدشه وارد می شود؛ اما درست این است که بگوییم انقلاب اسلامی در کنار کاستی ها بی شک دارای قوت هایی است که به نظر می رسد کفه ترازوی قوت ها بر کاستی ها سنگینی می کند.
از نقاط مثبت و ارزشمند آن استقلال در برابر زورگویان و بلکه بالاتر ایستادن و سیلی زدن به زورگویانی بوده و هست که گمان می کردند قدرت یکتای عرصه سیاسی و نظامی جهان هستند. در داخل هم همین ویژگی مثبت به چشم می آید و ملتی شجاعت یافت به پا خیزد در برابر خان بازی ها و سیلی بزند بر دیکتاتوربازی ها و این شیوه حکمرانی را برای همیشه کنار بگذارد.
رسیدن به این نقطه و تجربه لذت بخش این استقلال ملی_فراملی به همراه مقاومت جانانه در مقابل زورگویان داخلی و خارجی آنقدر به کام ملت ایران شیرین آمده که بنا به آنچه که پیداست به هیچ وجه حاضر به از دست دادنش و بازگشت به پیش از آن نیستند.
این مهم را البته نباید به عنوان نادیده گرفتن کاستی ها و تلاش نکردن برای رفع آنها در نظر گرفت، بلکه واقعیت این است که آنکه راه را بر شناسایی کاستی ها و و رفع آنها ببند جز خیانت همراه با نفاق نکرده است؛ لذا مطلوب، لازم، ضروری و فوری این است که باید ضمن تقویت قوت ها به حل مشکلات همت مضاعف گمارد؛ ان شالله.
دکتر محسن دیناروند
یا الله
سلام
در آزمون پایان ترم از دانشجویان عزیزم پرسیدم در جامعه ی ما جایگاه و نقش اندیشه ورزی را کجا می بینند و چه راه هایی را برای توسعه آن پیشنهاد می کنند؟
نقطه نظر مشترک همه دانشجویان ارجمندم بر پایین بودن جایگاه و نقش ضعیف و تن نحیف و پژمرده و ژولیده و ویران اندیشه ورزی بود همانطوری که به احتمال فراوان نظر بیشتر افراد نیز همین است.
خوشبینانه به داستان اندیشه ورزی در فضای جامعه امان هم که نگاه کنیم، باز جایگاه درجه اولی یا حتی دومی و سومی برای آن نمی توانیم تصور کنیم!
از قدیم گفته اند حرف راست را از بچه باید پرسید و از طرفی یکی از بزرگان نیز می گوید کودکانِما آنچه می شوند که ما هستیم نه آنچه که می خواهیم!
اگر این دو مقدمه را کنار هم بگذاریم می توانیم به راحتی جایگاه و نقش اندیشه ورزس را نزد خودمان دریابیم و بفهمیم که وقتی بچه های ما تمام زحمتشان را برای آن می کِشند که نه استعدادی در آن دارند و نه علاقه ای هم و نه حتی برای دست یافتن به آن تلاش حرفه ای و برنامه ریزی حرفه ای می کنند و فقط پی آن هستند چون شُهرت و ثروت را در پی آن می بینند و یا اینکه در انتخاب رشته همه تلاشها به سمت چند رشته پول آورتر نظیر پزشکی و امثال آن است، از این رو این بچه ها هستند که با زبان عمل به ما صریح می گویند که اندیشه ورزی در میان جایگاه اصلی که ندارد هیچ! جایگاه فرعی هم نمی توان برایش در نظر گرفت.
البته این بی اندیشگی نتیجه اش جایی درز می کند که احتمالا کار از کار گذشته است! لذا اگر ما نسبت به خودمان و جامعه امان، خویش را مسئول می دانیم نباید دست روی دست بگذاریم و غرق شدن کشتی را نظاره کنیم چرا که همه سوار بر یک کشتی هستیم! و به نظر می آید توسعه اندیشه ورزی راهی است که ما را به سلامت به ساحل خواهد رساند!
نکته ی مهمتر در مورد سوال مذکور اما پاسخ هایی است که دانشجویان عزیزم برای توسعه اندیشه ورزی ارائه دادند.
از نقش آموزش و پرورش تا دانشگاه ها و مجموعه های حکمرانی تا رسانه ها و فیلم ها و بهره مندی از اندیشکده ها و راهکارهای متعدد دیگر که دست بر قضا همه هم درست از آب درآمده اند و قابل اعتا برای ترویج اندیشه ورزی!
روزهایی را پس از دریافت پاسخ ها با خود فکر کردم آیا ممکن است که متولیان این مجموعه راه های پیشنهادی دانشجویان، خود ندانند که موثرند در توسعه اندیشه ورزی؟ یا نکند خود را به خواب زده باشند؟
در هر حال به این مهم رسیدم: هر صورتی که باشد در تراز بالادست، دست یافتن به راهی که بتوانیم آن را کمک حال اندیشه ورزی بیاوریم دست کم فعلا از دسترس ما خارج است چرا که علی الحساب مسئولیت اجرایی بالا دستی نداریم و راه ارتباط با آنها هم تا حدودی در وضعیت فعلی دور از دسترس است، لذا واقع بینانه تر برای این مسئله یعنی یافتن راه توسعه اندیشه ورزی این است که باید از کار های بالا دستی و بلندپروازانه دست شست و بهره گیری از این راه را بگذاریم برای زمانی که یا به مسئولیت اجرایی رسیدیم یا زمانی که مسئولین محترم را در این مورد متقاعد کنیم که باید به اندیشه ورزی و توسعه آن بها داد! به هر حال مسئله اکنون این راه دور و دراز نیست و کار به درازا می کِشد و عمر ما کوتاه!
اگر اینها راه ما نیست پس اکنون راه کدام است؟ باید دست روی دست گذاشت تا کارمان یکسره شود؟ آیا باید نا امید شویم؟ نه! اصلا! باید به دنبال راه گشت و اگر حتی نباشد باید آن راه را ساخت.
اما پاسخ به این سوال که اکنون راه ما کدام است؟ و چه باید بکنیم؟ دقیق همان جایی است که در پاسخ ها دیده نشد!
لازم است بار دیگر سوال را اینبار ساده تر بیان کنیم؟ اندیشه ورزی را از کجا شروع کنیم؟
حالا جواب را خلاصه، صریح و دقیق تر بیان کنیم: از خودمان!
بله اینکه منتظر باشیم دیگران چه مجموعه های حکمرانی و چه مجموعه های رسانه ای و آموزشی و ... بیایند و لقمه های آماده ی اندیشه را به ذهنمان بخورانند نه ممکن است و نه اثر گذار و نه به جایگاه اندیشه کمک می کند! چه بسا یَحتَمِل شاهد نتیجه معکوس خواهیم بود!
بنا بر آنچه بیان شد راه اصلی و فراموش شده اندیشه ورزی شروع از خویشتن است!
از خودمان شروع کنیم اندیشه ورزی را! از انتخاب رشته تحصیلی تا حضور در انتخابات را! از ورزش کردن تا روضه رفتن را! از خرید لباس و مایحتاج تا کتاب خواندن را! از گشت و گذار در فضای مجازی تا سفرهای متعدد تفریحی را! از اخلاق تا حتی دینداری را آمیخته با اندیشه ورزی کنیم و نتیجه آن را در خودمان ببینیم.
مگر نه اینکه جامعه متشکل از افراد است پس باید بپذیریم هر چه تعداد افرادی که اندیشه ورزی از مسائل درجه اول آنهاست بیشتر باشد جامعه ما نفع خود را از آنان خواهد برد!
پس بیاییم اندیشه ورزی را از خودمان شروع کنیم تا دست کم خود از فواید بسیار آن بهره مند شویم و لذت آن را بچشیم؛ این دستاورد حداقلی شروع از خود است چرا که اگر نتوانیم با الگوسازی اینچنینی اندیشه ورزی را در جامعه توسعه دهیم باز حداقلخودمان از لذت اندیشه سرحال خواهیم شد؛ هرچند واقعیت این است که اگر از خودمان شروع کنیم به حتما به توسعه اندیشه ورزی در جامعه منجر می شود چون که دست کم یک پدر و مادر اندیشه ورز می توانند با الگو سازی فرزندانی اندیشه ورز تربیت کنند ضمن اینکه اگر اطرافیانمان فواید اندیشه ورزی را در زندگی ما ببیند حتما تشویق به قدم زدن در محیط اندیشه ورزی خواهند شد.
یا الله
سلام
اگر اراده و حرکت در انسان باشد هیچ چیز مانع به نتیجه رسیدن اهداف او نخواهد شد.
دکتر محسن دیناروند
یاالله
سلام
بخشی از تازه ترین ترانه ای که سروده ام را می خوانید:
با عید به پایان زمستون نمی رسی
قانون زندگیه یه بهار نمیشه دلخوشی
یا الله
سلام
ناشایسه ترین ها، دروغگویانیهستند که زشتی دروغشان را با راستی زینت می بخشند.
دکتر محسن دیناروند